وبلاگ | آرشیو | تماس
به اسفند سوگنداگردر تمام دقیقه هایماسپندی بر روی آتش باشمزمستانت را به هیچبهاری
نمی فروشم
بی تو
کم نمی شوم
نمی میرم
همان مینا ام
مینایی بی کم و کاست
با تو
پر از شیشه های رنگی
پر از آفتاب بعد از بارانم
مینایی بیش از همیشه ام
این لحظه های کش دار همیشگی اند
این خمیازه های بی امان
امانم را بریده
در این سرما ها که می کنم
شیشه بخار نمی کند
بیشتر از با تو بودنم
با توام
........
چشمم پر از توست
خوابم مکن
رنگ مردمکت از یاد نگاهم می پرد
...
باید شبی در تو نهفته باشد
که این چنین بوی ستاره می دهی
....
۸ این نوشته رو از ته جزوه ی اقتصادم پیدا کردم مال ۳-۴ سال پیشه
کاش می دانستی
دست هایم تب دار دست های تو اند
دستم از دنیا کوتاه نیست
از تو چرا
کاش جای دنیا و تو عوض می شد
دست هایم را به هم می مالم
جرقه میزند
آتش می گیرد
خاموش می شود
آتش نیستم
خاکم:
سرد
سرخ
فراموش کار
در این لحظه های همیشگی
در این همیشگی های خاکستری
تنها یک چیز من را به زیستن پیوند می دهد
اندیشیدن
......
تو را اندیشیدن
هزار پایی درون مغزم راه میرود
افکارم را را تسخیر کرده
ذهنم را می جود
دست وپایم را گم کرده ام
فقط یاد توست
که مقابلش ایستاده و کم نمی آورد
چه آسوده
می گفتی
همه چیز تکراری است
همیشه زندگی تکرار میشود
نفهمیدی
منی دیگر در زندگیت
هرگز تکرار نمی شود